اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
787
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
هو كنايت از عاقل باشد كه اين عاقل چون عقل يافت نشناسد خداى را عز و جلّ به نفس خويش تا تعريف حق نباشد ؛ از بهر آنكه اگر وجود عقل علت بودى وجود معرفت حق را ، همه عاقلان عارف بايستندى از بهر استحالت وجود ؛ علت بىمعلول . و شايد كه اين هو كنايت از عقل باشد ، يعنى عاقل به عقل خداوند را چگونه شناسد كه عقل به نفس خويش خداوند را عز و جلّ مىنشناسد . چيزى كه وى حق نشناسد من به وى حق را چگونه شناسم ؟ ! از من عارفتر بايد تا باز مرا تعريف كند . پس چيزى كه خود [ او ] را معرفت نيست معرف من چگونه باشد ؟ ! عقل را از نور مكنون آفريد بر صورت آدميان ، تن او از علم و روح او [ از ] فهم و سر او از زهد و روى او از حلم و چشم او از شرم و زبان او از حكمت و دل او از رأفت و دست او از سخاوت و پاى او از طاعت . ثم قال : « قال ابو بكر السباك لما خلق الله تعالى العقل قال له من انا فسكت فكحله بنور الوحدانية ففتح عينيه فقال انت الله لا إله الا انت فلم يكن للعقل ان يعرف الله الا بالله » . و اينكه اندر كتاب ياد كرد بعضى از خبر است ، و تمامى خبر آن است كه ان الله تعالى لما خلق العقل خلقه من نور ثم قال له قم فقام ثم قال له اقعد فقعد ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر ثم قال له تكلم فتكلم ثم قال له اسكت فسكت ثم قال له انظر فنظر ثم قال له و عزتى و جلالى ما خلقت خلقا اعز على منك بك اطاع و بك اعرف و بك اعبد و بك اثيب و بك اعاقب . اين همه صفات ورا ثابت كرد و مقامى به چنين شريفى مر ورا پديد كرد و مر ورا عزيزترين چيزها خواند ؛ و خير دنيا و عقبى به وى معلق كرد . و باز گفت ورا ، من انا فسكت . امر را اندر يافت و آمر را اندر نيافت . خطاب را اندر يافت و مخاطب را اندر نيافت . ندانست كه مرا همى چه گويد و گوينده را نشناخت . اينك عجز آن چيزى كه معرفت هم به وى حاصل آيد . شايد كه اين سكوت وى از عجز باشد چنين كه ياد كرديم ؛ و شايد كه سكوت عقل از هيبت جلال